لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

گوسفند تپلی

سلام دیروز با خاله فرزانه وخاله صبا رفتیم سر سبز کلی گشتیموخاله صبا برامون لبو خرید خوردیم بدم رفتیم پاساژ برا مامانی شلوار خریدیم بعدم یک گوسفند بزرگ برا تو خریدیم  بعدماومدیم خونه وبابا خیلی خوشش اومد قرار این هفته برین برات کمد ببینیم وبخریم
14 آذر 1391

تاسوعا وعاشورا

دیروز وپریروز تاسوعا و عاشورا بود وهمه در غم عزای امام حسین ویارانش کلی هیئت ومراسم راه اندازی کرده بودن عمو علی همه برای ما نذری میداد نمیدونی چه طعمی داره غذای امام حسین شب تاسوعا رفتیم هیئت کلی با صفا عزاداری میکردن زن عموت اومد پیشمون اونم یک نی نی تو راه داره بعد باباجون و اقا جون پسر عمو ابوالفضل اومد کلی شیطنت کرد نزدیک بود موتور بیافته رو سرش خدا کمکش کردبعد رفتیم خونه مامان جونی  یک کم هم اونجا موندیم و رفتیم خونه صبح روز بعد بابا مارو برد پیش هیئت  رفت برامون از مغازه صندلی اورد نشستیم بعد زن عمو وعمه وپسر عمو ابوالفضل اومدن رفتیم خونه مامان جونی و تا شب موندیم شب هم چون هوا سرد بود نرفتیم بیرون برات کنار شومینه یک شمع کو...
7 آذر 1391

اولین لگد کوبیدن وحس کردن بابا ومامان با هم

سلام عسیسم ببخشید که این مطلب دیر برات مینویسم پنجشنبه91/8/18بود که منو باباجون با هم خوابیده بودیم بابا منتظر بودتا تو پابکوبی که تو هم براش چند تکون براش دادی اونم حسابی ذوق کرد از اون شب همش میگه لقد نزد خودش و تکون نداد نمیدونی چه ذوقی داره و چقدر مواظب من وتو که یک وقت چیزی و کسی اذیتمون نکنه حرکتهای تو رو اسم گذاشته حرکت پروانه ای حرکت ماهی یا کشیدن حرکت لگد کوبی
7 آذر 1391

عید غدیر خم بر همگی مبارک

سلام عزیزم خیلی کارام زیاد نمیرسم برات وبلاگ بنویسم دو روزپیش عید غدیر بود رفتیم خونه بابا جون کلی خوش گذشت همه جمع بودن سه تا دوست خوبم برات پیدا شده بودن شادی و محیاو نازنین .عمه جونم از شهرستان اومده بود تهران عموها هم بودن . ...
15 آبان 1391

گردش

سلام دیروز دوباره با خاله صبا وخاله فرزانه رفتیم  سر سبز یک ساندویچ خیلی خیلی خوش مزه هایدا خوردیم برای بابا حسینم خریدیم وبعدش خاله فرزانه برات لیف نی نی خرید یک قورباغه سبز قشنگ خرید منم برات یک کم لباس گرفتم عکس هاشو میزارم ببینی.
10 آبان 1391

تولد مامان وبابا

سلام ببخشید این چند روز اینقدر درگیر بودم که نتونستم بیام وبلاگ سه روز پیش تولد مامانی بود دوروز پیش تولد بابایی عکسهاشو برات میزارم روز تولد بابایی که 6 ابان یک اتفاق بزرگ افتاد من نرفتم سرکار با بابایی رفتیم بیمارستان برای به دنیا اومدن ت پرونده تشکیل دادیم بعد رفتیم سنوگرافی بارون خیلی تندی میاومد دکتر تمام اجزای بدنت به ما نشون داد داشتیم از خوشحالی بالدر میاوردیم بابا از استرس رفت بیرون دوباره اومد بعدم یک کیک کوچولو خریدیم رفتیم خونه مامان جون پیش عمه کلی ذوق کردیم وخوشحال بودیم عکس هاشو برات میزارم
8 آبان 1391